ابوجهل ایران باورش نمی شد! / قسمت اول

الو! ملت ایران! الو صدا میاد! درود بر شما! رضا فاضلی هستم ازجهان برزخ مزاحم می شم! آری جهان برزخ! شاید باور تان نشود! من که اصلا باورم نمی شد! سالها به شما ملت عزیز همینو می گفتم! اما تا چهره کریه ملک الموت را دیدم همه چیز را فهمیدم. بازی تمام شد! همه پرده های کاذب شیطان از جلو چشمانم دور شد! ابلیس ملعون را داشتم می دیدم که با قیافه نحس و حق بجانبش داشت به من می خندید! و هي طعنه می زد! و با سخت ترین و زشت ترین کلمات مرا به باد مسخره می گرفت! اما چه سود؟! در اون لحظات که من در سکرات موت بسر می بردم و فرشته مرگ برای گرفتن جانم حاضر شده بود و کامم از شدت تشنگی خشک و تلخ گردیده بود انگار از اعماق قلبم آرزو می کردم که شیطان رجیم این دشمن ازلی و ابدی من آن لیوان آب سردی را که در دست داشت به من مي داد و توفیق توبه نصیبم مي گرديد!

اما گویا این دو آرزو دیگر دست یافتی نبود! هیچکدام، ابلیس لعین تا آخرین لحظات به من نوید می داد که گلوی تلخ و خشکم را با آن آب سرد و زلال درون آن لیوان بلورین بر طرف کند اما خواسته هایش از من هر لحظه بیشتر می شد! گرچه من هیچ کفر و الحادی نمانده بود که طی زندگی هفتاد و چهار ساله ام مرتکب نشده باشم! اما گویا هنوز ول کن نبود و هي اصرار داشت که آخرین امضاء و انگشت را نیز زیر آن پرونده سیاه و قطورم بگذارم افسوس که باختم! چه باختنی؟! عجب بازی خطرناکی بود! عجب حریف خطرناکی داشتم! حریفی که طی چهل و چند سال بازی مستقیم هرگز به من فرصت نداد که دور و برم را نگاه کنم و بردوباختم را محاسبه کنم!

خیلی شگفت انگیز بود بگذریم بعدا مفصل توضیح خواهم داد! آنچه اینجا می خوام بگم این است که لحظه جان کندن هرگز برایم قابل تصور نبود! هیچکس نگفته بود که در آن لحظه انسان با این همه دانش و خرد و زبان و قلم، بی حس و بی جان در اختیار فرشته مرگ قرار می گیرد که هرگونه خواست با او معامله کند! باورم نمی شد که من با انبوهی از تجارب تلخ و شیرین زندگی، دانش فرهنگی، بینش سیاسی، فعالیت و مبارزه، صدها شاگرد و ارادتمند، چندین آرشیو صوتی و تصویری و نوشته و غیره یکباره اینقدر ناتوان شوم! نه تنها ناتوان که مسخره تر از هر زمان دیگر!

در طول زندگی هیچگاه اینقدر بد بخت و بیچاره و ناتوان نشده بودم! و هرگز اینقدر دچار ذلت و بدبختي نگرديده بودم! از یکسو مانور ابلیس لعین و شیطان رجیم که برای یک لیوان آب مجبورم کرد پای تمام پرونده های سیاهی که در طول زندگی ام پر کرده بودم امضاء کنم و مجددا کفرم را اعلان نمایم! اما آنچه در این بازي خطرناک شگفت انگیز بود اینکه با وجود تن دادن به همه خواسته های شیطان رجیم و ابلیس لعین مرا از آن لیوان آب سرد هم محروم کرد و متأسفانه علاوه از اینکه کافر مردم تشنه تشنه با کام خشک و تلخ از این جهان بی وفا و یاران خائن به جهان اصلی و ابدی و زندگی همیشگی رخت سفر بستم!

البته اینجا برای من زندگی نیست مرگ هم نیست کاش مرگ پایان زندگی بود! اما متأسفانه آغاز زندگی است البته زندگی برای برندگان، و عذاب ألیم و دردناک برای بازندگان بدبخت و بیچاره اي همچون من! خردورز بزرگ! نه بلكه فریب خورده بزرگ! رضا فاضلی!!!

آری لا یموت فیها و لا یحیی! امثال من هستند کسانی که در زندگی حقیقی نه می میرند و نه زنده می مانند، کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غیرها فیذوقوا العذاب هرگاه پوست بدنشان از شدت عذاب و آتش سوزوان جهنم از حس بیفتد پوست دیگری بر بدن آنها می پوشانیم تا اینکه عذاب ما را بچشند!

خوب ملت عزیز ایران! بگذریم از این جزئیات فقط دوست دارم اون لحظات اول را برای شما تعریف کنم، در کمال ناباوری و در حالي که شوکه شده بودم و فهمیدم که باخته ام و فرشته مرگ با چهره کریه و زشت خودش به من نزدیک شد در آن لحظات همه چیز را از یاد بردم و گویا این چهره زشت و کریه و بد منظر دشمن ازلی و ابدی من است که سالهای متمادی در انتظار چنین فرصتی بوده است! او با قیافه پیروزمندانه و خشن خود نزدیک بود جگرم را از حلقومم بیرون کشد! وای خدا! من که سالهای سال بر عليه تو جنگیده ام و ذات و صفات و پیامبران و کتابهای ترا به مسخره گرفته ام اینک چگونه خدا بگویم و اگر بگویم چه سودی خواهد داشت! اما گویا خدا گفتن در اینجا فطری بود و برای من سودی نداشت همچنانکه برای خردگراي بزرگ! رفيق و همفكرم فرعون سودی نداشت! اگر چند ساعتی هم پیش از دیدن فرشته مرگ، خدا گفته بودم مشکلم حل شده بود اما دنیای مغروری که من برای خودم ساخته بودم و چند بدبخت تر و بیچاره تر از خودم مرا رئیس خردمندان می دانستند! کجا به من فرصت می داد که خدا بگویم و این یاران ظاهری اما دشمنان واقعی من کجا دور و برم را خلوت می کردند که شبی بیندیشم و به سجده بیفتم و بغض گلویم را بترکانم و حسابم را با خالق و پروردگار خودم تصفیه کنم و در چند کلمه به جرم و جنایت خود اعتراف کنم و بگویم:

خدایا غیر از تو هیچ معبود و مشکل گشا و حاجت روایی نیست و محمد بن عبدالله آن پیامبر رحمت و عطوفت رسول و فرستاده توست!

اما متأسفانه چنین نشد و من باختم! و به عنوان یک بازنده مسئول! بازنده زبان دراز! بازنده کفرگو! بازنده ای که صدها و شاید هزاران نفر را به کفر سوق داده است امروز باید پاسخ دهم، آری لحظه جان کندن فرا رسید و فرشته مرگ به من نزدیک شد اما گویا قصد آزردن و اذیت کردنم را داشت! گمان می کردم مردن آسان است فقط در چند لحظه انسان می میرد و همه چیز تمام می شود!! اما با دیدن آن قیافه هولناک و وحشتناک ملک الموت که گویا فقط من تنها او را می دیدم و اطرافیانم از تمام ماجرا بی خبر بودند هر لحظه آرزو می کردم که شکست خودم را اعلان کنم! باخت خودم را فریاد زنم! و از تمام رسانه های جهانی با صدای بلند فریاد کشم که:

ای ملت عزیز ایران! ای نوادگان شیران و دلیران! ای فرهنگیان و هنرمندان! ای دانشگاهیان و دانشمندان! ای عاقلان و خردمندان! و ای هر آن کسی که من سبب بدبختی و بیچارگی او شده ام! همه بدانید که من به شما دروغ گفتم من خرمند نبودم! روشنگر نبودم! هنرمند و دانشمند نبودم! من یک فریب خورده دست شیطان بودم! بلند شوید و توبه کنید، همین امروز همین امشب همین ساعت و همین لحظه! فرصت را از دست ندهید مبادا دیر شود بپا خزید و یکصدا فریاد زنید که:

ای خدای مهربان! ای خالق زمین و آسمان!! ای معبود انس و جان! ای آفریدگار بردبار! بنده توییم! سر تسلیم به آستان تو فرود می آوریم ای خدا! هدف خلقت و آفرینش ما شناخت و پرستش تو بوده است اما شیطان رجیم و نفس اماره و دوستان و یاران سوء ما را از راه راست منحرف کرده و به زندگی حیوانی سوق داده اند، خدایا زندگی توحیدی و ایمانی را که زندگی عاقلان و خردمندان است از ما گرفتند و ما را به زندگی درندگان دوپا سوق دادند! خدایا! ما را ببخش خدایا! توبه ما را بپذیر! خدا! همین الآن توفیق توبه نصیب فرما شاید که فردا دیر شود!

آری این آرزوی من بود اما افسوس و صد افسوس که برآورده نشد! من در آن لحظات که ساعتها طول کشید فقط حق داشتم به چهره زشت او نگاه کنم و طعم تلخ جان کندن را بچشم! تلخ تر از همه تلخیهایي که در جهان وجود دارد! گویا فرشته مرگ با جان من بازی می کرد، و به دلخواه خودش از من انتقام می گرفت! اکنون نوبت او بود و من به عنوان یک بازنده همیشگی که دیگر هیچگاه شانس بردن برایم میسر نخواهد شد چه می توانم بکنم جز تحمل رنج و عذاب! پنجه های سیاه و بدشکل او را هرگز نمی توانم توصیف کنم خیلی زشت و خیلی خطرناک! او که جانم را به شدت در چنگ خودش گرفته بود و فشار مي داد و به زور بیرون می کشید گویا هزاران میخ آهنین در اطراف این جان کثیف من کوبیده شده بود که اجازه نمی دادند از بدن خاكي ام بیرون بیاید! خار مغیلان در پشم باران خورده گوسفند چگونه گیر می کند این منظر زشت و هولناک خیلی شدیدتر و دردناكتر از آن بود! روزها و ساعتها طول کشید تا گویا دلش روی من خنک شد و بالآخره جان مرا کند!، این فقط اولین گام از زندگی حقیقی بود که به اندازه هزاران سال درد و رنج و مشقت و عذاب مرا خورد کرد!

ای کاش هیچگاه بدنیا نیامده بودم! ای کاش هیچگاه از مادر متولد نشده بودم! کاش یک پرنده بودم! کاش یک حیوان بودم! کاش خاک بودم! (و یقول الکافر یا لیتنی کنت ترابا) کاش هرگز درس نخوانده بودم و یک چوپان عادی بودم! یک انسان ساده بی سواد!

امروز شرمنده ام! از بلندپروازیهایی که کرده ام شرمنده ام! از کفرگویی ها خودم شرمنده ام! از آرشیو کفرگویی هایم شرمنده ام! از این اينكه در اين جهان پهناور اینهمه زمان و مكان اشغال کرده بودم شرمنده ام! از اینکه اینهمه نعمت از خدای مهربان و بردبار استفاده کرده ام شرمنده ام! از اینکه هفتاد و چهار سال عمر گرفته ام شرمنده ام! از اینکه دهها سال بندگان خدا را از دین و اخلاق و انسانیت گریزان کرده ام شرمنده ام! از اینکه خیلی ها مرا خردورز و خردمند و روشنگر پنداشته اند شرمنده ام! از اینکه هنوز هم بعضی ساده لوحان و بیچارگان مرا زنده کننده خردورزی نوین می دانند شرمنده ام! از اینکه آرامش فکری صدها انسان را برهم زده ام شرمنده ام! از اینکه تخم بدکاشته ام و این کشت بد من ثمر بد و میوه بد می دهد شرمنده ام! از اینکه دستم کوتاه است و نمی توانم کسانی را که خودم بیچاره کرده ام از هلاکت و بدبختی نجات دهم شرمنده ام! از اینکه بر حیوان درنده و وحشی مثل من اسم هنرمند و مبارز و فرهنگی و دانشمند و روشنگر و خردورز گذاشته شده شرمنده ام! از اینکه اینهمه نعمت از نعمتهای گرانبهای خداوند کریم و منان را استفاده کرده ام و عوض و شکر و جبران برعلیه آن ذات منان و مهربان کفرگویی کرده ام شرمنده ام!.

کاش می توانستم جبران کنم! کاش یک فرصت دیگر به من داده می شد تا بتوانم جبران کنم! اما متأسفانه من طی فرصت هفتاد و چند ساله ای که داشتم برای خودم هیچ توشه ای تهیه نکردم! نه تنها توشه تهیه نکردم که با کفرگویی و نشر چرندیات و اراجیف ضد عقل بار گناه خودم را سنگینتر کردم! کاش زبان مرا می فهمیدید و حرف مرا گوش می کردید! با همین امید فریاد می کشم که:

بس است بازار این کفرگویی را ببندید و بساط شیطان را جمع کنید! من بیچاره شدم شما بیش از این خود را بیچاره نکنید! من بزرگترین اشتباه را در زندگی ام مرتکب شدم شما این اشتباه را مرتکب نشوید! دشمنی با دین و قرآن و پیامبران و ذات الهی دشمنی با عقل و منطق و خرد و دانش بشری است.

ادامه دارد

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

  • مجموعه تالیفات استاد در یک فایل

    مجموعه تالیفات استاد

    مجموعه کتب ترجمه شده توسط استاد در یک فایل

    مجموعه ترجمه های استاد

    مجموعه مقالات استاد در یک فایل

    مجموعه مقالات استاد

    مجموعه تالیفات و ترجمه ها و مقالات استاد در یک فایل

    مجموعه تالیفات و ترجمه ها و مقالات

  • %d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: